تبليغاتX
بغض و اشک

همه جا بی عدالتی بیداد می کند

و عدالت هم چیزیست ساخته و پرداخته ذهن

رویا پرداز ما آدمها

حتی در کوچکترین مجمو عه ها از شدت بی عدالتی دل آدم گرفته می شود

و بدنبال آن باید در داستان ها و قصه ها گشت

مثل عشق میان آدمها

که در واقعیت

ذره ای ارزش ندارد مگر اینکه خیلی چیزها را داشته باشید

و در نهایت به آنجا خواهیم رسید که خالص ترین ویژگی وجود انسانها

به نابودی بیانجامد

و ما همیشه در گرو و اسیر آینده ای مبهم هستیم

و مدام استخوانهایمان زیر غلطک آهنین

سرمایه داران خرد می شود

و هر کس سخت در فکر خویش است

و هیچ کس جز پروردگار مهربان

یاریمان نخواهد کرد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 22:19 توسط اشک |

زیباترین جنبه زندگی

موقتی بودن آن است

هر لحظه ممکن است دم آخر باشد

واین یک هیجان و سرزندگی است

تا دوست ها  و دوستی ها را به اندازه هر نفسی

که استنشاق می کنیم غنیمت شمریم

و هیچگاه

بر کینه ها و دشمنی ها نیا فزاییم

و همیشه

برادروارانه دست در دست هم می نهیم تا

مهر و صلح را در سرتاسر گیتی به ارمغان آوریم

اما حیف

که همیشه در منجلاب نسیان و فراموشی به سر می بریم

و حل شده در اوهام ابدی بودن دنیا

و انسانیت را در ولع رسیدن به قدرت

به زیر می کشانیم و

جنگ ها و برده داری و خرابی ها را ببار می آوریم

و ساختن هیو لاهایی

که در آخر

همه کوهها و دریاهها و جنگلها و

انسانها را

در کام آتشین خود

خواهد بلعید.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0:45 توسط اشک |

بغض

بزرگترین اعتراض است

 

اما.....

اگر شکست دیگر اعتراض نیست .

التماس

 است

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 14:56 توسط بغض |

جایی که کار می کنم

یک محیط صنعتی و آلوده است

و در این جای آهنی

تنها پرواز کبوترها در آسمان زیبا و تماشایست

اما وحشتناکتر از همه

 در  هرگوشه ای کبوتری به زمین افتاده است و مرده از هوای آلودش

و این تصویریست از آینده آنهایی که برای بقا و زندگانی در آنجا کار می کنند

و نابودی هستی بر کره زمین بدست آدمها!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:16 توسط اشک |

در حال پرسه زدن در این دنیای غریب مجازیم که صدای داریوش بیش از هر زمان توجه من رو جلب میکنه هیچ وقت نتونستم از بین ترانه های داریوش یکی رو به عنوان بهترین انتخاب کنم.

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود

لخت و عور تنگ غروب

سه پری نشسته بود

زارو زار گریه می کردند

پریا

مثل ابر های باهار گریه می کردند پریا

از افق جرینگ جرینگ صدای زنجیر می اومد

از ابد از توی برج ناله شبگیر می اومد

پریا گشنتونه

پریا تشنتونه

پریا خسته شدین

مرغ پر بسته شدین

چیه این های هایتون

گریتون وای وایتون

گریتون وای وایتون

پریای نازنین چه تونه زار می زنید 

توی این صحرای دور

توی این تنگ غروب

نمی گید که برف می یاد

نمی گید بارون می یاد

نمی ترسید پریا د نیای ما غصه نبود

پیغومه سر بسته نبود  دنیای ما عیون هر کی می خواد بدونه

دنیای ما خار داره

بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبر دار داره
دنیای ما همینه
بخواهی نخوای اینه

و گمان میکنم که این مرد بهترین ندارد او مجموعه ایست از خاطره انگیزترینها

خاطره انگیزترین ترانه داریوش برای شما کدام است؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 16:25 توسط بغض |

آنچه که از زندگی می ماند مشتی خاطره است که
در هوای ذهن سرکردان می چرخند
و تا به آنها فکر نکنی به یاد نمی آیند
وخیلی از آنها را نیز گذشت ایام از یاد خواهد برد
و ما انسانها در میان دوزمان یکی گذشته که از دست رفته
ودیگری آینده که هنوز نیامده
و حال ما زود خیلی زود به گذشته بدل میکردد.
چه خوب است انسانها از خود یادی زیبا در ذهنها بجا گذارند
اما آنچه که بر دل مینشیند همچون حکاکی یک نوشته بر تارک سنگ سخت است
که سالها نقش خود را بر آن نگه میدارد
و می ماند و می ماند و خواهد ماند
یاد یار همیشه خواهد ماند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:12 توسط اشک |

و بغضی که از خلقتش ربع قرن میگذشت با کوهی از غم بر ساحلی تنها نشته و سالهایی که گذشت را نظاره میکرد.

سالهایی پر ز غم که بغض را تا اشک کشاندند اما او همچنان بغض بود.

بغض خسته به نگاهی اندوهگین که غم خلقتش را بر به همراه دارد پشت سر را مینگرد و تا دور دست را و آن جاده خاکی که در تمامی این سالها به امید دریا پشت سر گذاشته

اما در این ساحل هیچکس منتظر بغض نیست.

در ابتدای این جاده کوههایی سبزی را میبیند که در پس یافتن دریا ترکش کرد و دیگر نه راهی برای بازگشت مانده نه رمقی

اینجا بغض است و دریا.

او تمام راه را به امید لبخندی در ساحل پیموده

حال بیقرار بر ساحل دریا چنگ میزند در پی کلید این راز.

بغض خوب میداند که اگر کلیدی نباشد او محکوم است به اشک.

و این بغض است که خدا را فریاد میزند

کلید من کجاست؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 14:39 توسط بغض |

سلامی به بلندای آسمان

امروز میخواهم که همه نگاهتان را از بلندای آسمان گرفته و به زمین بدوزید.نگاه کنید این انسان بیچاره را که در زمین رها شده.

آیا تا به حال به فقر این انسان فکر کرده اید.

همه ما فقیریم.شاید در بین شما کسی باشد که بگوید من فقیر نیستم اما من فکر میکنم که ما انسانها فقیر آفریده شدیم.زیرا هیچگاه سایه حسرت از زندگیمان برکنده نمی شود.

دکتر علی شریعتی میگوید:دنیا را بد ساخته اند

شما کسی را دوست دارید اما او شما را دوست ندارد

کسی شما را دوست دارد اما شما او را دوست نداری

شما و شخص دیگری همدیگر را دوست دارید اما جبر زندگی مانع رسیدن شما به یکدیگر است و این یعنی زندگی

یعنی حسرت یعنی خواستن و نرسیدن

چطور ممکن است انسان کسی یا چیزی را عمری در سر بپروراند و در نهایت چیزی جز حسرت نیابد و خود را غنی بداند.

آری زندگی یعنی حسرت زندگی یعنی همیشه فقیر بودن

این کودک برای چه آفریده شد وقتی که کسی انتظارش را نمیکشید

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:15 توسط بغض |

گاهی به دور از هیاهوی و جنجال روزمره گی

در سکوت و آرامشی که به ندرت نصیبم می گردد

به گذشته ام نگاهی می افکنم

ودر می یابم که چقدر باید دلم سخت بسوزد

برای دلبستگی هایم که تار و پور آنها از هم گسسته گردیدند

و زندگی ام مدام در رسیدن به سرابی

در مسیر بی ابتدا و بی انتها جریان می یافت

و صدای ناقوس شکست هایم پی در پی به گوش می رسید

کمی خسته می گردیدم ولی باز

به راهم با توشه سادگی ادامه می دادم

تا هر بار وجودم زیر بار تازیانه های بی رحم سرنوشت

عبرت پذیرد.

اما هنوزهم می تپد قلب هر چند بی رمقم

برای  دلبستگی هایم.

 

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:5 توسط اشک |

اشک عصاره ناب احساساتی است

که از درونمان بر می خیزد و راهی جز چشم برای نمایاندن

خود نمی یابند

شگفتا از آفرینش پروردگار مهربان گاهی اگر در زندگی

حتی اندک نگرییم در خلوت خود چگونه می توان

در این مسیر پر دست انداز زندگی ذره ای آرام گیریم و

لحظه شکستن بغض گلو گرفته ای در گلو که سرانجامش

چشمانی پر برق و نمناک از زلالی اشک است

تا بحال فکر کرده ایم برای چه چیزهایی گریسته ایم؟

آنهنگام که موهبتی عظیم از ما ستانده می شود یا

اشکی که از شدت شوق در حدقه چشمانمان حلقه می زند؟

و گاه صدای هق و هق کودکانی گرسنه در کلبه ای تاریک در سرمای زمستان مدام اشک

می ریزند و صدای قرچ و قرچ دندان مادری مهربان که بر هم سابانیده می شوند

تا انسان وارانه راهی برای نوازش آنها بیابد و خود از درون می گرید

اما بر لبها ی ترک خورده اش هیچ گاه تبسم را بر چهره طفلان خود نمی بندد

تا همواره امید در آنها را زنده نگه دارد

و لعنتش را بر این دنیای پر زرق و برق پر پوچ نثار می نماید

و نفرینش بگیرد دامن یک مشت مفت خور و بی مغز و کلاش راکه

بر زندگی همه ما حکم می رانند

گاه بدنم می لرزد و فکر و خیال لحظه ای راحتم نمی گذارد

شاید باشند اشک های سوزناکی در جوار ما که از فرط جور زمانه به صدا درآمده اند

و هیچ یک از ما اندک چیزی در نمی یابیم و گاهی هم می شنویم

و با بی اعتنایی از کنار آن می گذریم!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 18:29 توسط اشک |